لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
نظرات شما عزیزان:
چه خوش خیال بودم ...
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم .....به حبس ابد!! ...
به یکباره جا خوردم ......
وقتی زندان بان برسرم فریاد زد هی... تو ... آزادی! . . .
و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد...
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم .....به حبس ابد!! ...
به یکباره جا خوردم ......
وقتی زندان بان برسرم فریاد زد هی... تو ... آزادی! . . .
و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد...
برچسبها:
جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:, | 23:46 | من | 1 نظر
.: Weblog Themes By Pichak :.